اهمّيّت زيبايى معشوق در نظر وحشى (حُسن عشق مى‏آفريند)

معشوق وحشى چون يوسف زيباست كه دلها را مسخّر فرمان خود كرده است و افراد بسيارى را به كنگره عشق خود اسير كرده است. از آنجايى كه معشوق همه ناز است و عاشق همه نياز، وحشى از معشوقش فرمان ناز طلب كرده و دست نيازش را به سويش دراز مى‏كند.



بگذشت دور يوسف و دوران حسن توست

هر مصر دل كه هست به فرمان حسن توست

معشوق جفاپيشه وحشى زمانى غمگسار وحشى بوده است

معشوق ستم‏پيشه وحشى زمانى يار و ياور وى بوده است. وحشى در شب غم هجران روز خوش غمگساريهاى دلبرش را كه دلى صافتر از آيينه داشته است به ياد مى‏آورد. وحشى از زمانى ياد مى‏كند كه يارش با وى به كين نبوده است ولى اكنون جانان هيچ گونه لطف و نظر و رحمى به اين گداى بى‏سر و پا (وحشى) ندارد.

 

پيش از اين با ما دلى ز آيينه بودش صافتر

آهى از ما سر زده است و اين كدورتها شده است

 

*ديوان: 25

 

بخش دوّم: آثار وحشى بافقى

 

دلِ وحشى مگر آتش‏فشانى است                             كه در هر شعرش از آتش، نشانى است؟

 

پژمان بختيارى[1]

وحشى شاعرى بوده كه در همه گونه‏هاى شعر پارسى طبعى آزموده و به گفته صاحب روز روشن: «بر انواع نظم به طريقه سهلِ ممتنع قدرت داشته»[2] در پاره‏اى به نهايت اوستادى رسيده و در برخى نيز نمونه‏هاى بديعى آفريده است، گروهى بر اين باورند كه وحشى طرز نوينى را در «شوخى كلام بابافغانى پديد آورد و بدان لطافتى دو چندان بخشيد.»[3] بسيارى به تقليد از او برخاستند، امّا هيچ كدام در اين عرصه ياراى برابرى با او را نيافتند. چونان لطايفى را بعدها نزد شعراى سبك هندى (اصفهانى) ديديم. نغزترين اثر او را تركيب‏بند مربّع «شرح پريشانى» مى‏دانند و جاودانه‏ترين اثرش را فرهاد و شيرين.

به هر حال آنچه از آن پاكباخته بيشه غم و دلباخته دردپيشه بر جاى مانده، عبارت است از:

نگاه از ديدگاه وحشى

وحشى در نگاه گرم اوّل معشوق مى‏سوزد در حالى كه نمى‏داند «اين شعله تغافل طاقت‏گداز چيست؟»

وحشى از اداى نگاه نهانى معشوق پى به مهربانى پنهانى مى‏برد. چشمها سخن مى‏گويند. همان گونه كه چشم محبوب وحشى از ظاهر حال زارش خبر مى‏پرسد. نگاه دلبر وحشى قاصد صد لطف نهان است. به نظر وحشى، نگاهها و چشمها، آدمى را از سخن گفتن بى‏نياز مى‏سازد.

 

ما خود بسوختيم در اوّل نگاه گرم

اين شعله تغافل طاقت‏گداز چيست؟