عشق عافيت‏سوز

غمزه زيباى معشوق «مى‏نمايد و مى‏ربايد» و عافيت و سلامت را به يغما و تاراج مى‏برد. وحشى دورى ديدار معشوق را هر چند كم باشد منجر به كشته شدن عاشق مى‏داند. او با اينكه مى‏داند عشق، عافيت سوز است ولى روزگار تهى از عشق را نمى‏خواهد و نمى‏طلبد و در رشك و حسرت ايّام عشق است.

غمزه او حشر فتنه به هر جا ببرد                             عافيت را همه اسباب به يغما ببرد

*ديوان: 49

ما را دو روزه دورى ديدار مى‏كشد                        زهرى است اينكه اندك و بسيار مى‏كشد

*ديوان: 86

وحشى شكايت تا به كى از روزگار عافيت                     ايّام رشك عشق كو تا من سزاى او دهم

*ديوان: 129

راه عشق پر مخاطره و بى‏كرانه است

وحشى از دل شيدا و عاشق و آشفته و سرگردان خود مى‏خواهد كه عنان باز كشد و ديگر راه عشق را نپويد چرا كه در راه عشق مانند سگ هرزه گردى بيهوده دويده است و نهايتا صيدى به دست نياورده است؛ چندان دويده است است كه از پا افتاده است. وحشى اوّل شرط قدم نهادن در باديه خطرناك و جانگداز عشق را وداع با خويش و خويشتن مى‏داند.

 

جان رفت و ما به آرزوى دل نمى‏رسيم

هرچند مى‏رويم به منزل نمى‏رسيم

 

مجادله عقل و عشق

وحشى معتقد است تا زمانى كه عقل وجود داشته باشد امكان راه‏يابى به مقام بهشتى عشق ميسّر نمى‏گردد. وحشى به تصريح بيان مى‏دارد: «عقل را با عشق و عاشق را با سامان دشمنى است.»

وحشى آرزوى طلسم عشقى دارد كه عقل در بيرون آن سرگردان باشد. وى خطاب به عقل مى‏گويد كه دكّانش را برچيند و از دنياى بدمستى عشق بيرون رود.

 

عقلرا با عشق‏وعاشق را به‏سامان دشمنى‏است

بى‏خرد وحشى كه در انديشه سامان ماست

شوق وصال

وحشى شور و شوق بى‏مانندى براى وصال معشوق دارد. مژده وصل معشوقش او را بى‏تاب مى‏سازد به طورى كه از شادى ديدار خوابى به چشمانش نمى‏آيد. از شادى وصال، گريه سر مى‏دهد گريه‏اى كه فضاى خانه را پر از سيلاب اشك مى‏سازد. وحشى خود را مديون مرغ بى‏زبانى مى‏داند كه از هجران معشوق در كنج قفس زندگى، خاموشى گزيده است.

 

مژده وصل توام ساخته بى‏تاب امشب

نيست از شادى ديدار مرا خواب امشب

سوز و گداز وحشى

وحشى درونى پردرد و رنج دارد، دلتنگ است و با هيچ كس ميل سخن گفتن ندارد، و خاطرنشان مى‏سازد كه در همه آفاق هيچ كس به دلتنگى او نيست. از كمال ناتوانى جانش به لب آمده است و اين جان به لب آمده و تن ناتوان خويش را به كوى معشوقش مى‏افكند به اميد اينكه سگ كوى معشوق به گمان استخوان بر سر وى آيد. وحشى در اين جهان از غم عشق مى‏گريزد و مى‏ترسد كه در آن جهان اين غم عشق بلاى خاطرش گردد. وحشى معتقد است كسى مى‏تواند از اشك و آه گرمش با خبر شود كه چون او، آتش در دل و داغ ندامت بر جگر داشته باشد.

 

دلتنگم و با هيچ كسم ميل سخن نيست

كس در همه آفاق به دلتنگى من نيست

هجران معشوق

وجود وحشى از هجر يار چون جامه‏اى خون بسته شده است كه هيچ يارى آن را بر سر چوبى نكرد. وحشى عمرى با بلاى هجر سر مى‏كند با بلاى هجرى كه هرگز هيچ ايّوبى ياراى صبر آن را نداشته است. وحشى از خدا مى‏خواهد دوران هجر به سر آيد و زود به وصال نايل گردد و باز از خدا مى‏خواهد كه يا شوق وصال را به او ندهد و يا پر و بال به وصال رسيدن را به او عنايت فرمايد.

سوز تب فراق تو درمان‏پذير نيست

تا زنده‏ام چو شمع از اينم گزير نيست

فراموشى خويشتن در عشق

وحشى در عشق معشوق خود را به دست فراموشى مى‏سپارد. به سوداى عشقِ معشوق مشغول و از غوغا و هياهوى جهان فارغ مى‏گردد. از هجر دايمى ايمن و از وصل جاودان فارغ مى‏گردد. با عشق است كه بلند و پست و هجر و وصل بر انسان يكسان مى‏گردد، وراى نور و ظلمت است و از زمين و آسمان فارغ است. با آمدن عشق انسان در عين فراموشى چو گل از پاى تا سر تماما گوش مى‏شود امّا از زبان فارغ مى‏گردد. زهِ كمان را مى‏بُرَد، پيكان تير را مى‏كَنَد، سپر را مى‏افكند و از تير و كمان فارغ به استقبال عشق مى‏رود. مرغ عشق مرغى است كه نه در درون قفس جاى دارد و نه در برون آن و از دام و دانه و پروازگاه و آشيانه فارغ است.

 

به سوداى تو مشغولم ز غوغاى جهان فارغ

ز هجر دايمى ايمن ز وصل جاودان فارغ

مقالات دیگر...