مشتاقى و مهجورى

وحشى آرزوى طلسمى دارد كه رخنه او بسته عشق باشد، عقل در بيرون آن سرگردان باشد و وجودش
در درون آن حيران. اين آرزو است كه به سوى معشوق در تك و تاز است. وحشى مى‏خواهد به قدر آرزو جان داشته باشد تا صد هزاران جان فداى يك سر موى جانان كند.

 

چه بودى گر به قدر آرزو جان داشتى وحشى     كه كردى صد هزاران جان فداى يك سر مويت

*ديوان: 46

فقر و بدبختى وحشى

وحشى چون شاخ خشكى بى‏برگ و بر است از اين رو از سردى عالم هراسى ندارد. رهزن ايّام هرچه انديشه كند در نظر وحشى مهم نيست زيرا دستش تهى است از متاعى كه ببرد يا نبرد. وى چون مردمان خانه به دوش و خوش نشين با فقر و بدبختى و تهيدستى دست و پنجه نرم مى‏كند، عريان تن است و به عريانى خو گرفته و عادت كرده است.

فقر و تهيدستى وحشى نيز در رباعيها، قطعه‏ها، قصيده‏ها و مثنويهايش هويداست.

 

ما مردمان خانه به دوشيم و خوش‏نشين        نى زان گروه خانه نگهدار عالميم       *ديوان: 130

وحشى اگر ظاهرى آراسته ندارد، ولى باطنى نيك دارد

در جاى ديگر گفتيم وحشى در نظر معشوق خوار و ذليل و زبون است و خود را نيز حقير و كوچك مى‏شمارد. راضى است كه محبوبش او را خوار كند و زار بكشد ولى متذكّر مى‏شود كه خوارى ظاهر گواه عزّت پنهان اوست، زير پوشش ذلّت او، عزّتش نهفته است. زير خارستانش، گلستانها مكتوم است. وحشى بيان مى‏دارد كه اگر حرمت او را نگه نمى‏دارند حرمت عشقش را نگه دارند زيرا اگرچه هيچ به نظر مى‏رسد امّا دل و طبعى وفادار و پايدار در خود به وديعت دارد.

 

خوار مى‏كن، زار مى‏كش، منّتت بر جان ماست      خوارى ظاهر، گواه عزّت پنهان ماست

گمنامى، بى‏كسى، تنهايى و بى‏اعتبارى وحشى

وحشى انسان بى‏كسى است كه ساكن ويرانه غم عشق است. همدم و همراه و همدل و همنفسى ندارد.
جوياى دامن وصل است ولى دسترس ندارد. از درد بى‏كسى و تنهايى در كُنج غم‏آباد زندگيش خروشان است فرياد گمنامى و بى‏اعتبارى برمى‏آورد. از بى‏سر و سامانى او يارانش به نصيحت مى‏پردازند ولى او فكر وجود دلبر نازنينش را علّت بى‏سر و سامانيش مى‏داند.

 

گر خروشان نيستى وحشى ز درد بى‏كسى        چيست اين فرياد و در كنج غم‏آباد تو كيست

*ديوان:

وارستگى و پاكدامنى وحشى

وارستگى و پاكدامنى يكى از خصوصيّات برجسته و بارز شخصيّت و شعر وحشى است. هرگز عشق به غرض آلوده نمى‏گردد، چشمش به كف پاى كسى سوده نمى‏گردد، از صحبت و همنشينى با او هيچ كس منحرف نمى‏گردد و اين همانا از هنرمندى اين شخصيّت بزرگ است. چون پروانه عاشق و حيران عادتش سوختن است، و تا پاك نسوزد دلش آسوده و آرام نمى‏گردد. با بوالهوسان و مردمان هرزه‏گرد و لاابالى از پاكدامنى دلبندش سخن مى‏گويد تا بيهوده به دنبال او نگردند.



هرگز به غرض عشق من آلوده نگردد        چشمم به كف پاى كسى سوده نگردد

علوّ همّت و طبع بلند و والاى وحشى

وحشى با مناعت طبع بى‏بديل و عزّت نفس بى‏نظير به محبوبش بيان مى‏دارد كه اگر بار خاطرى از من دارى مرا هلاك ساز. وى حتّى مى‏خواهد هر كجا كه رخ در نقاب خاك كشيد، كسى او را برندارد تا مبادا بارى بر دوش كسى باشد. وحشىِ طبيعت بلند از همه ياران حلالى مى‏طلبد حتّى از قاتلش. او نمى‏خواهد كسى از دستش آزرده خاطر باشد. طبع والاى وحشى اجازه نمى‏دهد كه از اشك نااميديش خارى در زمين بر سر راه كسى برويد.

 

هلاكم ساز گر بر خاطرت بارى ز من باشد        كه باشم من كه بار خاطر يارى ز من باشد

احوال شخصى وحشى در غزلهايش

وحشى كه زمانى دلى زنگ بسته و مملوّ از غم داشته است اكنون به عين طالع نيك به دولت رسيده است ولى گهگاه بخت به او پشت مى‏كند. آنجا كه زمانه اسباب را براى وصال معشوق مهيّا مى‏سازد؛ اقبالش به همراهيش نمى‏آيد. بختش اگر ظاهرى نيك و موافق داشته باشد ليكن باطنش مملوّ از نفاق و دورويى است. عنايت اگر مساعدت كند بخت بد هم وثاق نمى‏گردد. هجر غم بزرگى است كه به يك ذرّه صبر راضى نيست. پس مى‏توان نتيجه گرفت زندگى وحشى توأمان با خوش اقبالى و بد اقبالى بوده است كه بدطالعى بر نيكبختى او غلبه داشته است.

بازم زبان شكر به جنبش درآمده است              نيشكر اميد ز باغم برآمده است

آن دولتى كه مى‏طلبيديم در بدر           پرسيده راه خانه و خود بر در آمده است

اى سينه زنگ بسته دلى داشتى كجاست؟         آيينه‏ات بيار كه روشنگر آمده است

مقالات دیگر...