وحشى به تصريح بيان مىدارد اگر طالب فراغت هستى بايد در سر كوى قناعت، فراغت پيشه كنى، وحشى انسانى بلند طبع است كه با علوّ همّت خويش به سبزى سر خوان كسى دست نمىزند و به برگ گياهى قانع مىگردد. اين قناعت والاى اوست كه او را آزاد و آزاده نموده است.
فراغت بايدت جا در سر كوى قناعت كن سر كوى قناعت گير تا باشى فراغت كن
*ديوان: 139
به سبزى سر خوان كسى نيارم دست كنم قناعت و راضى شوم به برگ گيا
به نظر وحشى براى نيل به رفاه و آسايش خاطر، اختيار نمودن گوشه عزلت و دامن مراقبت فراهم چيدن است. خود را به خلوت خفّاش دعوت مىكند به دليل آنكه آفتاب حقيقت و روشنايى به كنج كلبه تاريك و تنگ او پرتوافشانى نمىكند پس بايد دامن عزلت در گوشهاى خلوت و خالى از اغيار اختيار نمود تا به روشنايى هدايت و رستگارى رهنمون شد.
هواى طبع تشويشات دارد خوش بيا وحشى به اطمينان خاطر گوشهاى بنشين مرفّه شو
*ديوان: 143
وحشىنشين به خلوت خفّاش كافتاب نايد به كنج كلبه تاريك و تنگ تو
وحشى با زاهد و زهد ريايى سخت به مقابله مىپردازد و با عبادات ريايى كه توأم با تظاهر است مخالفت مىكند. وحشى معتقد است زهد خشك و بىروح جان را به لب مىرساند و مانع انسان در رسيدن به معشوق مىشود. به نظر وحشى عابد به محراب و زاهد به زهد تكيه دارد در حالى كه او دُردكشى است كه بر خُم تكيه دارد. او به واسطه عبادات ظاهرى نمىخواهد به وصال نايل شود، بلكه مىخواهد با اتّكا به عشق، طىّ طريق كند و به وصال معشوق برسد.
وحشى چون شاعران گذشته اشعار مدحى در مدح پادشاهان و امرا و بزرگان زمانش سروده است. وى پس از طرح غزل و سرودن چند بيت، در خاتمه به مدح امير موردنظر مىپردازد.
در اشعار حافظ، غزلهايى در مدح «ابواسحاق اينجو (م 758 ه .)، شاهشجاع (م 786 ه .)، شاهمنصور (م 795 ه .)، سلطان احمدبن شيخ اويس (م 784ـ813 ه .)، حاجى قوامالدّين محمّد صاحب عيار كلانتر شهر شيراز وزير شاهشجاع (م 755 ه .)، حاجى قوامالدّين حسن تمغاجى (م 754 ه .)، غياثالدّين بن سلطان سكندر فرمانرواى بنگال»
آنچه كه وحشى از روزگار نابسامان آن زمان رنج مىبرد وجود زاهدان ريايى و روحانىنمايان نيرنگ باز است كه با ظاهر و باطنى دو رنگ زمام امور را در دست گرفتهاند. او حقشناسى را در عبادات ظاهرى و لباس و خرقه پشمينه پوشيدن نمىداند بلكه رندى و بىباكى را مىپسندد.
وحشى جام مى را چون كشتى نوح مىداند كه ساحل نجاتى براى عاشقان و شيفتگان است. شرابى كه وحشى در كاسه دارد مايه صدگونه بدمستى است و اين در حالى است كه دلبندش مستى خون جگر خوردن را نمىداند.
«اى دو جهان از قلمت يك رقم بىرقمت لوح دو عالم عدم
در كف من مشعل توفيق نه ره به نهان خانه تحقيق ده
شمع زبانم سخن افروز ساز شام من از صبح سخن روز ساز»
*
«به نام خداوند جان و خرد كزين برتر انديشه بر نگذرد
خداوند جان و خداى روان خداوند بخشنده مهربان»
*
به نام آنكه «نخل زبان را رطب نوش داد» و «دُرّ سخن را صدف گوش داد»، به نام زيباترين واژههاى كتاب آفرينش، پنهانترين زواياى زيبايى و روشنترين آينههاى تجلّى.
ما چه بخواهيم و چه نخواهيم بايد بپذيريم كه روحمان با شعر، دوستى بسيار ديرين و پيوندى جاويدان و ناگسستنى دارد. سهم شعر در حراست و نگاهبانى زبان پرارج پارسى در ادب و عرفان اين سرزمين بسيار زياد و چشمگير بوده است. شعر، يار ديرين و دلبر شيرين مردم اين مرز و بوم است و طىّ قرون و اعصار با روح و جان ما درآميخته است.
آنگاه كه در گاهواره بوديم براى نخستين بار، لاىلاى آسمانى و گرم مادر، با شعر در گوش ما مترنّم شد، آن زمان كه به كودكستان پا گذاشتيم سرودهاى معصومانه و كودكانه ما درلباس شعر بود، آن روزگاران كه رو به دبستان نهاديم سرمشق گرامى آموزگار ما رنگ شعر داشت و پند او را به حالت شعر شنيديم، آن ايّام كه به دبيرستان روى آورديم سخنان پرمايه بزرگان علم و ادب را به صورت شعر به ما القا كردند.
هنگامى كه عشق مىورزيم لطيفترين سخنان عاشقانه را با شعر، در گوش دلربايان ماهرو و مهوشان سيه چشم زمزمه مىكنيم.
بدان هنگام كه به جهان عرفان پاى مىنهيم، سخنان گرم و پرجذبه و پرشور عطّار و مولوى و سنايى را در كسوت شعر مىشنويم و حكايت و شكايتهاى نى پرخروش مولانا را با زبان گرم شعر استماع مىكنيم. با اين همه مگر مىتوانيم حكومت مسلّط و مسلّم شعر را بر روح و جان مردم اين سرزمين ناديده بگيريم؟
كسى كه يك شعر بلند و شيوا و جانبخش نتواند روحش را به حركت درآورد، بدون شك در برابر تمام پديدههاى پر از لطف و لذّتبخش آفرينش هم به همان اندازه جامد و سرد و بىروح است.
چنين كسى از مهتاب هم لذّت نمىبرد. از امواج پر از لطف دريا هم نصيبى شايسته ندارد. از ريزش كفآلود و خروش سكرآور يك آبشار زيبا هم بهره برنمىگيرد. نگاه چنين موجودى به زيباييهاى طبيعت، نگاهى عميقتر از نظاره بهايم نيست!
يك قطعه شعر پر حال و لطيف، بهترين محك شناخت نفوس بهيمى و انسانى است. هر كس ساز وجودش با مضراب قطعه شعرى دلپسند به خروش آمد، بىشك روحش براى لذّتپذيرى از ساير مواهب طبيعى نيز آمادگى سرشار دارد.
عشقورزى به شعر خوب و با ارزش و لذّتپذيرى از آن، مرا بر آن داشت تا براى پاياننامه كارشناسى ارشد موضوعى را انتخاب نمايم كه نقد و تحليل آثار شعرى يكى از شعراى زبان پارسى باشد.
روزها، ساعتها و دقيقهها انديشه كردم تا نقد و تحليل چه ديوان شعرى را به پيشگاه لطيف طبعان و نازكانديشان پيشكش سازم. به دانشگاههاى متعدّدى در يزد و تهران رفتم و با اشخاص مختلفى اعم از استادان دانشگاه، محقّقان، نويسندگان و حتّى افراد معمولى بحث و مشورت نمودم تا چه موضوعى را براى رساله انتخاب نمايم؟ و چه موضوعهايى بيشتر براى جامعه انسانى و نوباوگان و دانشجويان رشته زبان و ادبيّات فارسى مفيد خواهد بود. بالاخره با راهنمايى آقاى حسين مسرّت موضوع رساله را شرح احوال زندگى وحشى بافقى و نقد و تحليل آثار وى قرار دادم. وحشىبافقى شاعرى خوش بيان، عاشق پيشه و سوخته دل داراى روحيّات و افكار عرفانى بوده است كه متأسّفانه امروزه كمتر از اشعار وى ياد مىكنند و به ارزش وجودى او به طور اتم و اكمل پىنبردهاند. همين امر باعث شد تا مشتاقانه ديوان كلانش را مطالعه كنم و اشعار سوزناكش را بررسى نموده او را به همگان خصوصا دانشجويان و پژوهندگان علم و فرهنگ و ادب بيشتر معرّفى نمايم.