عشق و ذلّت و بدنامى عاشق

عشق توأم با خوارى و رسوايى است و انسان را به بدى شهره آفاق مى‏كند. وحشى در نظر معشوق خوار و زبون است مى‏خواهد مرغ سر ديوار گلستان معشوق، مگس‏ران سر خوان او، جاروب‏كش عرصه جولان يار و عنان‏گير يكران و برش باشد و آرزوى گوشه زندان يار را دارد.

 

اين بس كه تماشايى بستان تو باشم

مرغ  سر  ديوار   گلستان   تو     باشم

درد عشق را فقط عاشق درك مى‏كند

وحشى معتقد است هر كسى نمى‏تواند درد عشق را درك كند مگر اينكه خودش صاحب درد شود، همان‏گونه كه حال تنهاگرد را تنهاگرد مى‏داند كه چيست، آتش سردى كه درون سنگ را بگدازد كسى مى‏داند كه داراى آه سرد بوده باشد، بازى عشق را عقل در نمى‏يابد، بايد باده عشق را نوشيد و هر كس يك پيمانه از باده عشق را بنوشد مى‏تواند عشق را و صد درياى زهر آن را درك كند. پس بايد عاشق بود تا درد عشق را درك نمود.

 

قدر اهل درد صاحب درد مى‏داند كه چيست

مرد صاحب درد، درد مرد، مى‏داند كه چيست

اهمّيّت زيبايى معشوق در نظر وحشى (حُسن عشق مى‏آفريند)

معشوق وحشى چون يوسف زيباست كه دلها را مسخّر فرمان خود كرده است و افراد بسيارى را به كنگره عشق خود اسير كرده است. از آنجايى كه معشوق همه ناز است و عاشق همه نياز، وحشى از معشوقش فرمان ناز طلب كرده و دست نيازش را به سويش دراز مى‏كند.



بگذشت دور يوسف و دوران حسن توست

هر مصر دل كه هست به فرمان حسن توست

اهمّيّت به آبروى معشوق

وحشى به آبروى معشوق اهمّيّت خاصّى مى‏بخشد؛ با عشق زيادى كه در درون سينه‏اش نهفته است و مى‏خواهد به وصال برسد امّا از ترس آنكه مبادا معشوقش بدنام گردد، از وى دورى مى‏گزيند. وحشى از اينكه دلبرش شمع بزم غير گردد؛ با هر بى‏ره و رويى رو به رو بنشيند، در جمع هر بى‏باكى، بى‏باكانه قرار گيرد، با هر نااهلى اختلاط و معاشرت كند، اظهار تأسف مى‏كند؛ زيرا معتقد است تمام اين اعمال و حركات منجر به ريختن
آبروى معشوقش مى‏گردد.

 

رازها دارم و زان بيم كه بدنام شوم

مى‏كنم دورى از آن شوخ چو تنها باشد

وحشى و مدّعى

وحشى با مدّعيان عشق ميانه خوبى ندارد و آنان را خوشبخت مى‏داند زيرا اينان از گروهى هستند كه در عشق ورزيدن ادّعاى گزاف و بيهوده دارند و با اينكه واقعا و حقيقتا عاشق نيستند، در نزد معشوق ارزشمندند. با يك جهان بى‏حرمتى باز با حرمت‏اند. وحشى مدّعى را چون مرغى مى‏داند كه با وجود آنكه در قفس عشق
اسير نيست معشوق او را به دانه فريب مى‏دهد.

 

خوشبخت تو اى مدّعى كاينجا كه من خوارم چنين

با يك جهان بى‏حرمتى هيچت ز حرمت كم نشد

استغناى معشوق

معشوق وحشى با اغيار همراه است و از وى پرهيز مى‏كند، از آنجايى كه دلبر وحشى داراى حُسن و جمال است بر همه كس ناز مى‏كند و همين امر خاطر وحشى را مكدّر نموده است. مى‏خواهد مغرورش نگاهى به زير پاى خود افكند و او را از سر عجر بنگرد. معشوق وحشى با استغنا و ناز و كبر و سركشى كه در خود به وديعت دارد مبتلايش را آزرده خاطر كرده است.

 

همرهى با غير و از من احتراز از بهر چيست؟

خود چه كردم با تو چندين خشم و ناز از بهر چيست؟

باز با من هر زمانش خشم و نازى ديگر است

خشم و ناز او نمى‏دانم كه باز از بهر چيست؟      *ديوان: 31

اهمّيّت زيبايى معشوق در نظر وحشى (حُسن عشق مى‏آفريند)

معشوق وحشى چون يوسف زيباست كه دلها را مسخّر فرمان خود كرده است و افراد بسيارى را به كنگره عشق خود اسير كرده است. از آنجايى كه معشوق همه ناز است و عاشق همه نياز، وحشى از معشوقش فرمان ناز طلب كرده و دست نيازش را به سويش دراز مى‏كند.



بگذشت دور يوسف و دوران حسن توست

هر مصر دل كه هست به فرمان حسن توست

مقالات دیگر...