عشق و ذلّت و بدنامى عاشق
عشق توأم با خوارى و رسوايى است و انسان را به بدى شهره آفاق مىكند. وحشى در نظر معشوق خوار و زبون است مىخواهد مرغ سر ديوار گلستان معشوق، مگسران سر خوان او، جاروبكش عرصه جولان يار و عنانگير يكران و برش باشد و آرزوى گوشه زندان يار را دارد.
اين بس كه تماشايى بستان تو باشم
مرغ سر ديوار گلستان تو باشم