توصيف در قصايد، تازگى‏توصيفها يا تكرارى بودن آنها

 

همان گونه كه گفته شد، سخنان وحشى ساده، سليس، روان و پرسوز و گداز است كه در زمان خويش مشهور خاصّ و عام گشته و نه‏تنها در ايران شهرت داشت بلكه آوازه‏اى فرامرزى پيدا كرده بود. سخنش بر سر زبانها و طبع لطيف و حسّاسش مدّ نظر بسيارى از مردمان گشته بود. وحشى نوپرداز و مبتكرى متخصّص بوده است. در عين حال سادگى الفاظ و عبارات از سبكى نوين و جديد كه گذشتگانش از آن بى‏بهره بوده‏اند، مدد جسته است و خود نيز به تازگى بيانش اشاره دارد:

منم امروز كه از فيض قبول نظرت    هرچه گويم همه مقبول خواص است و عوام

نه از اين لفظ تراشان عبارت سازم     لفظ‏هاشان همگى خاصّ و معانى همه عام

هست از گفته اين طايفه تا گفته من       آنقدر راه كه از بتكده تا بيت حرام

 

روش كلك من از خامه ايشان مطلب      كه كلاغ ار چه بكوشد نشود كبك خرام ...

*ديوان: 246 و 247

قصايد در مدح ائمّه

و مقايسه آن با ديگر مديحه‏سرايان مذهبى

 

قصايد دينى

در ايران از دوران حكومت آل‏بويه كه مذهب تشيّع رونق و رواج گرفت، نام گرامى ائمه اطهار در اشعار مدحى و مرثيه‏اى وارد شد و شاعران در وصف خاندان نبوّت سروده‏ها سرودند، اين امر به تدريج به دوران صفويّه رسيد و قوام و كمال يافت.[1]

پيش از استقرار حكومت صفويانِ شيعه مذهب صفوى، تشيّع و تصوّف در ايران زمينه‏هايى يافت. صفويان تشيّع را به وجود نياوردند بلكه آن را مذهب رسمى حكومت و مردم قرار دادند. با علاقه‏اى كه شاهان عصر صفوى به اشعار دينى و مذهبى از خود نشان دادند اكثر شاعران اين دوره در قالبهاى مختلف از جمله قصيده به ستايش ائمه اطهار پرداختند. وحشى شاعر عصر صفوى با اينكه در متن و بطن اين دوره است كمتر به قصايد دينى پرداخته و صرفا پيامبر، حضرت على (ع)، امام دوازدهم، و امام هشتم را مدح كرده است.

تعقيدهاى كلامى در غزلهاى وحشى

 

از آنجايى كه وحشى زبانش سليس و ساده و روان است و از زبان تخاطب و تركيبات و اصطلاحات و تعبيرات محاوره استفاده مى‏كند، در كلامش درصد بسيار پايينى تعقيد يافت مى‏شود كه غالب آنها مربوط به تعقيدهاى رايج در شعر سبك هندى است. وحشى حتّى در طرز جمله‏بندى و ايراد كلمات به شيوه محاوره عمومى سخن مى‏گويد و از اينرو معانى و مفاهيم كلامش بسيار ساده و طبيعى است، مصنوع و متكلّف نيست و زود فهم و آسان است از اين رو جايى براى تعقيد در كلام ندارد. البتّه در بعضى موارد با استفاده از صنايع بديعى و براى زينت كلام؛ تعقيدهايى در سخنش به چشم مى‏خورد؛ براى نمونه، شواهدى مى‏آوريم:

 

 

قصورى نيست در بيگانگى امّا نه هر وقتى     نگه را با نگه در وقت فرصت آشنا مى‏كن ديوان: 140

بيت فوق تعقيد لفظى و معنايى دارد.

اصالت احساس در غزلها

(يعنى چه مقدار حقيقى و چه مقدار طبع‏آزمايى صرف است.)

 

همان گونه كه قبلاً توضيح داده شد، چون محتواى غزليّات وحشى از امورى است كه مستقيما و دقيقا از زندگى شخصى و احوال درونيش نشأت مى‏گيرد، از اينرو با زبان سليس و ساده به ابراز احساسات قلبى و مكنونات درونى خود مى‏پردازد. به تصريح مى‏توان گفت وحشى خالصانه‏ترين غزلها را سروده است. احساس وحشى همان احساس درونى و روحى وى است. احساس عشق و عاشقى و شوريدگى و پريشانى وجود اوست. از اينرو احساساتش از اصالت خاصّى برخوردار است كه از انگيختگى درونى و رويدادى واقعى برخوردار است. در واقع مى‏توان گفت نوعى حسب حال نويسى و واقعه‏گويى دارد و چون سخنش از دل برمى‏آيد لاجرم بر دل مى‏نشيند. البته وحشى گاهى احساسات درونيش را در قالب طبع‏آزمايى و هنرنمايى با استفاده از صنايع بديعى زيور و زينت مى‏بخشد ولى هيچ گاه مفهوم و مضامين را دشوار و مشكل نمى‏سازد.[1]

 

شواهدى از اصالت احساس حقيقى و واقعى در شعر وحشى:

 

گلشن حسنى ولى بر آه سرد ما مخند     آه اگر يابى كه تأثير هواى سرد چيست*ديوان: 32

قصايد

 

ممدوحان وحشى

چهل‏ويك قصيده از وحشى بر جاى مانده است كه داراى 1836 بيت مى‏باشد و بيشتر در ستايش افرادى چون: شاه‏تهماسب، شاهزاده خليل‏اللّه‏ (فرزند ميرميران)، بكتاش‏بيگ (حكمران كرمان)، عبداللّه‏خان اعتمادالدّوله (فرزند ميرزاسليمان، صدر اعظم ايران) به قصيده‏سرايى پرداخته است.

وحشى يك مثنوى كوتاه در ستايش ميرميران، ولى سلطان افشار، بيگتاش بيك و قاسم بيگ پسران او دارد كه آورده مى‏شود:

 

اهل دارالعباده غير از شاه     كِش خدا دارد از گزند نگاه ...

ظلِّ بگتاش بيگ تا جاويد     باد چون چتر بر سر خورشيد

لامكان عرض عرصه كاهش باد    چرخ و انجم صف سپاهش باد

مكتب وقوع

 

اين شيوه در اوايل قرن دهم هجرى پديد آمد، اوج آن در نيمه دوّم همان قرن انجام پذيرفت و تا اوايل قرن يازدهم تداوم يافت. مكتب وقوع حد فاصل بين دوره تيمورى و سبك هندى است. از خصوصيّات بارز اين مكتب آن است كه اتّفاقات و حالات عاشق و معشوق بر پايه حقيقت واقعيّت است به همين علّت مكتب وقوع «زبان حسب حال و واقعيّت» است. در اين مكتب شاعر سعى مى‏كند سخنش را بسيار ساده و بدور از هرگونه صنايع و تكلّفات ادبى بيان دارد.

شاعر شعرش را به صورت حكايت واقعى از آنچه كه بين عاشق و معشوق مى‏گذرد در قالب حقيقت در واقعيّت بيان مى‏دارد و به همين دليل است كه شعر با سوز و گدازى خاصّ بيان مى‏گردد.[1]

در مكتب وقوع، گويى عاشق با معشوق سر ستيز دارد، از ناز و نياز عاشقانه خبرى نيست، عاشق هرگاه بخواهد به معشوق دست مى‏يابد و اگر تمايلى به او نداشته باشد به راحتى دلبر ديگرى برمى‏گزيند، عاشق خود را در برابر معشوق خوار نمى‏كند و به آسانى از وى دل مى‏كَنَد.[2]

معشوق اين مكتب بى‏ارزش است، وصالش به آسانى ميسّر مى‏گردد و معشوق از اينكه از ديگر دلبران
برگزيده شده است، به خود فخر مى‏ورزد.[3]

وحشى در همين زمينه گفته است:

 

آه اين چه غرور است كه صد كشته گر افتد     دزديده هم از دور تماشا نكند كس

 

چندين سر بى‏جرم به دار است در آن كو          يك بار سر از ناز به بالا نكند كس    ديوان: 98

انعكاس احوال شخصى در غزلهاى وحشى

 

عشق در غزليّات سبك هندى به طور واحد و چشمگير وجود ندارد زيرا تعدّد و تنوّع مطالب مختلف در قالب غزل موضوع، عشق را كم‏رنگ كرده است، وحشى و شاعران هم‏سبك او غزل را براى عشق مى‏سرودند، تا به بيان احساسات و حالات درونى و عاطفى خود بپردازند. در واقع خالصانه‏ترين و صميمانه‏ترين غزلهاى عشقى زبان فارسى متعلّق به وحشى است. با نيم نگاهى به غزليّات وحشى درمى‏يابيم وحشى از پند و اندرز و حكمت و فلسفه و عرفان و تصوّف و اخلاق و ديگر اصول معنوى سخنى به ميان نياورده بلكه غزل را اختصاص داده است به بيان احوال شخصى خود، وى با سوز و گداز و شور و اشتياقى غيرقابل وصف به سرودن غزل مى‏پردازد و اين ناشى از درون پردرد و رنج اوست كه بر اشعارش اثر مى‏گذارد. با اينكه سعدى و حافظ از سردمداران و گويندگان برجسته شعر فارسى هستند؛ اشعارشان به سوزناكى و پرالتهابى وحشى نيست. وحشى هيچ‏گاه قصد تفنّن و تصنّع و آوردن لغات و تعبيرات عجيب و غريب نداشته و شعر را وسيله‏اى براى شهرت و پر نمودن ديوان و فضل فروشى قرار نداده بوده؛ بلكه آن را براى بيان حالات روحى و درونى خود كه سينه‏اى پرسوز و قلبى پرگداز داشته به كار برده؛ هرچند غزلهايش كوتاه است ولى اين غزلهاى كوتاه حكايت از مكنونات قلبى وى است كه بى‏قرار و شيدا و آشفته است. او براى بيان احساسات لطيف و پاكش به تكلّف و زيورآرايى كلام متوسّل نمى‏گردد. وحشى شوريده در همه عمر عاشقِ معشوقى بوده و قلبش در پى زيبارخسارى مى‏تپيده، اشعارش حاكى از آشفتگى‏ها، بيقراريها، ناكاميها، حسرتها و جور و جفاهاى معشوق است. به وسيله غزل دردهاى درونى خود را تسكين مى‏بخشد. دردهايى كه هميشه همراهش هستند و درونش را متبلور مى‏سازند و به همين علت است كه احوال شخصى و خصوصى و درونيش دقيقا در شعرش منعكس مى‏گردد و خواننده را از عاشقى و سرگردانى و شيفتگى و شوريدگيش مطّلع مى‏سازد.[1]

اكثر مضمونهاى شعر وحشى از زندگى خصوصيش نشأت گرفته است ـ از حالات و روابطش با معشوق جفاپيشه‏اش ـ ، به همين علّت است كه در بيان كلمات و تعبيرات و اصطلاحات از زبان توده مردم و فرهنگ عمومى مدد مى‏گيرد و همين امر باعث مى‏گردد معانى و مضامين خيلى ساده و بدور از هرگونه تكلّف به سادگى و روانى به ذهن منتقل گردد و خواننده منظور شاعر عاشق‏پيشه ما را دريابد. وحشى چون سعدى و حافظ در بيان عشق و عاشقى محتاطانه و محافظه‏كارانه عمل نمى‏كند، بلكه با تمام وجود و با زبان خود در ساده‏ترين شكل شعر مى‏سرايد و چون عامل درونى و سوز قلبى محرّك شعر سرودنش گشته است غزلهايش از وحدت معنى و انسجام و يكپارچگى خاصّى برخوردار است.[2]

 

 

از تو همين تواضع عامى مرا بس است        در هفته‏اى جواب سلامى مرا بس است*ديوان: 27

مقالات دیگر...